تبليغاتX
خاطرات کثیف
روزمره گی هایی که به تخیلاتم گره می خورد

یه کاغذ از توی کازیه پیدا کردم که یه روزی پشتش نوشتم آی هِیت یوو. نمی دونم یوو کیه، و نمی دونم چرا، و حتا نمی دونم کِی نوشتمش.

امروز روز بدی نیست. توی این اتاق جدید پنجره دارم و این کلی سر ِ حالم میاره. فکر اینکه هر چند پاییز و زمستونم باید لای این دیوارا بگذره، اما برف و بارون رو میشه دید.

چشمام درد می کنه. فکر کنم باید ببندمشون که خواب نره توش. باید لنز بگیرم، باید قسط بدم، باید دو سه تا خرید مهم بکنم و پول ندارم. با این همه امروز روز خوبیه و خیلی خوشحالم.

امروز اولین روز دختر مهربونه بعد از عقدش. از صبح فکر می کنم بینمون شکاف افتاده. صبح که رفتم پیشش، اونقدر فشارش دادم از دلتنگی، که فکر کنم یکی دوتا از دنده هاش ترق صدا داد.

پ.ن : نمی دونم جای سه نقطه تیتر چی بذارم.

  فروه 

امروز احساس بدی دارم. مثل اینکه وسط روز بفهمی یه موی سیاه پشت لبت سر زده بیرون و تا آخر روز هیچ کاریش نتونی بکنی.

دلم تنهایی میخواست برای امروز. یه ولگردی حسابی توی خیابونا و البته ماه رمضون هم نباشه که هر کافه ای دلم خواست برم.

عصر هم مهدی رو ببینم دلم وا بشه، حجت هم بیاد.

پ.ن: نوک سیاه و خانم لاغر امروز نیومدن. سر میره حوصله ام.

 

  فروه 

سه روز مریضی سخت، دو روز مرخصی و هیچ غلطی نکردن البته به جز خوردن و خوابیدن.

رد شدن آدما، مثل همیشه نزدیکای پاییز که سرک می کشن و یهو می پرن وسط فکر آدم و بعد از یادآوری دونه دونه پیدا میشن.

یاد آقای "ب" که انگار بدجوری از یادش رفتم، یاد مهدی و حجت که خوشحالم هنوز دستم اونقدر بلند هست که بهشون برسه، یاد روزهای طوسی ماگ و معجون سرماخوردگی حامد، یاد آرزو و بافتنی بافتن توی کافه، یاد جمع ماه مهر که همش جیغ می زدیم و افتتاحیه ی گالری عکاسا رو خراب می کردیم، یاد سپیده حتا، که اومد و زود رنگش پرید، یاد سوزی که خیلی دور می پره، یاد مخمل که از دستم ناراحته، یاد سام الاغ و سام ان، یاد روزای وبلاگ نویسی و کافه قهوه فرانسه گاندی، یاد جاوید و مهربونیاش، یاد آزاده و روزای بیخود دانشگاه، یاد شبنم و روزای پیچ، یاد شادی سینگری که هر وقت می خواستم هر کسی رو بپیچونم جام کنار شومینه گرم خونه شون محفوظ بود، یاد خونه ی کوچه طاهری و سه شنبه های طوسی ش، یاد فرشید فلاح که رفته کانادا، یاد کافه پاییز و علی اسلامی، یاد آقای بیز، یاد آقای گیلی که رنگش داره می ره، یاد ثمین و روزای نوجوونی، یاد روزای مدرسه و خانم زمانی، یاد گل گلبن، یاد شرکت حاتم و پویا و حمید و نجوا، یاد مریم علیپور که خیلی دلم براش تنگ شده، و خیلی های دیگه.

انگار جدی جدی داره پاییز میشه و من باید روزهاشو پشت دیوارای شرکت بگذرونم و حتا نفهمم کی غروب شد. عیب نداره. فعلن اومدنشو عشقه!

  فروه 

برای تو که همیشه آفتابی و حتا از پشت لحاف ضخیم ابر   نور می باری بر من؛

برای تو که بارش های بی دلیل مرا می بینی و حتا چتر باز نمی کنی؛

باشد که باشی و بمانی و بتابی بر من؛

و باشم که عشق ببارم بر تو...

  فروه 

به آقای کنه میگم بفرما ناهار. با حرص میگه من روزه ام شما بفرمایید. فکر کنم با کمی تغییر قیافه، عمه ی منه که هر روز ناهار نون و پنیر و انگور با نوشابه میراندا می خوره.

نق نق ِ تخصصی: این مغایرت گیری فال کی می خواد تموم بشه؟

نق نق ِ عمومی: شدیم پدر و مادر همکارای عزیز. ظاهرن کسی ادبشون نکرده.

 

  فروه 

احساس خوبی با این روزها نیست. کم خوابی و کم اشتهایی و میل شدید به تنهایی.

به جهنم که طبیعی نیست. امروز اینجوری ام.

  فروه 

خانم لاغر امروز اعصاب نداره. برای همین سعی می کنه به هر نحوی حال همه رو بگیره. صابون اول صبحش هم به من خورد. 

امروز هیچ خبری نیست. گویا زنگها برای هیچکس به صدا در نمیان و بچه های بالا رو آوردن به نقاشی.

سکوت جالبی توی فضاست. جز در سر ِ من که پر از هیاهو و همهمه ست.

پ.ن: بی اغراق هر روز خدا رو شکر می کنم که نوک سیاه اینجاست. وگرنه من و این همه غریبه؟ 

  فروه 

بوی اعماق می دهم

بوی دهلیزهای تاریک مرگ

و روی صفحه های گرد می چرخم به سبک ِ زمان.

روزی از تو نیز

ترک خواهم شد.

  فروه 

رکورد زدم. ساعت هفت و ربع رسیدم شرکت و یک عکس، شن های منفی بافی پاشید در ذهنم.

خوابی الان و حتا اگر بیدار بودی نمی دانم چه می گفتم.

  فروه 

بعد از دو سال و خورده ای وقت خانه تکانی شد. اینجا خانه ی متروک و وقت تنهایی بود به سیاقی دیگر. از این به بعد روز نوشت های تک خطی یا حتا تک کلمه ای می شود، تا هم طلسم ننوشتن بشکند و هم یادگاری بماند از این روزها که در خواب می دیدمشان.

حالا این من و این روزها، این خانه و این کلمه های در گریز.

  فروه 

 ایمن، در آغوش کمرنگ خواب.

بی خبر از خطر نزدیک ِ خاطرات.

از عمق خوابهای فراموش شده راز های کهنه بیرون می آیند. در زیر سطح غرق می شوند بعد باز می گردنند تا تو را خفه کنند.

هنگامی که تنها بیدار می شوی؛ در درون پاره شده. فقط یک جا برای رفتن باقی است.

مشکلی طولانی مدت.

درمانی موقتی و در هر حال می توانی وانمود کنی که خوشبختی.

سالهای دراز،دروغ های تأثرانگیز، سوگندهای تهی و رویاهای انجام نشده مانند غبار در بادها پراکنده شده اند.

فردا هرگز نمی آید

همواره فقط یک روز وجود داشت ولی اکنون، خیلی دیر شده است.

بی عدالتی تقدیر

دردهای عشق و نفرت

خاطرات تهوع آور

که تو را به زانو در آورد.

و زمانی که جوان بودیم

و زندگی طولانی می نمود

روز بعد از روز

همه را سوزاندی و از بین بردی

تمام نفرتی که خواست های تو را تغذیه می کند.

همه ی تهوعی که تحمل می کنی

همه ی ترسی که خلق می کنی

تو را

به زانو در خواهد آورد.

- قضاوت /از اشعار گروه آناتما

  فروه 

 

سقف را که نگاه می کنم، ستاره بارانی ست بر چراغ آویز ِ کافه ای شلوغ. آیینه ای در برابرم. بی منتها می شدم اگر آیینه ای بودم در خویشتن. و این باران که سر ِ باریدن ندارد. ابریست. بغض خیس آسمان را که "های! ببار بر آتشی که خود برافروخته ای به خاموشی."  که سکوتی اگر افتد، برآورد ِ آن آرزوی محال است به لب گزیدن و تاریکی. و من، که یارای هیچم تکلم نیست به خراش سکوت...

چشمپای سخن منشین؛ که هر گفت ِ این جماعت مدهوش، یا ناله ایست که "ای کِردِ روزگار"، و یا لبخنده ای ز سرخوشی "هه!چشمان تو همیشه کور بوده اند"

در بی صدایی ِ یک روز مردد مانده به بارش، تنها تنفسی از ته دل شاید به خنکای فراموشی رهنمونت کند، گر نه در هیچ سپیده ای، امیدی تار نه به روشنایی آفتاب.

ریشه بکَن از صبح دمان؛ که انتهای شب تار و بی ستاره نه در سرزدن طلوع، که در سکوتی هماره بنهفته چهره ی خویش...

آن هم که رخ ننماید.

  فروه 

 

تن سرد زمان، قرار گاه آغاز مبارزه ای نابرابر بود برای اثبات حقانیت. حقانیتی که مرز بی انتهایش تا بیکرانه وسعت عمر، امتداد بیراهه ی زنده گی بود.

و من، در میان خاک بیمار جامعه ای چشم گشودم، که همه پیکرش چشم بود و دهان. و هر لبی خنجری و هر نگاهی تیری... من، به سان شاخه ی باریکی، نوزاده شدم در تیک تاک تیره گی گذران. و همه تن تشنه ی آموختن...

چرا از یادگارهای کودکیم توشه ای به من ندادند. چرا ذهن بکر و تازه ام را با مفاهیم پوکی چون مهربانی و گذشت آلودند.

اکنون که به سالیان میانه ی زنده گی رسیده ام، همیشه در نبردم با خویش. نبردی نابرابر و همیشه مغلوب. انسان اگر با "من" اش در گیر و دار جنگ باشد، همیشه به ناشناخته ی غیر و شناس ِ خویشتنش می بازد. 

چه اصطکاکی ست. ساییده شدن با سوهانی از جانب خود، دانستن آنچه در زیر نقاب می گذرد تو را به کج راهه ی باخت می راند. و تردید... تردید که درون را پوک می کند و تو، به تلنگری بی قدر، به گردی ناچیز بدل می شوی در گرد باد...

  فروه 

 

یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

دوری دو و پیشتر ز ما مست شدند

...

افسوس که نامه ی جوانی طی شد

وان تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کی آمد کی شد

...

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

...

  فروه 

 

برف، با بارش مهیب خود، هجومی از دلتنگی و تشویش است بر دلم. خیزش مردگان از نو، رستاخیز خاطرات آدم های آمده و رفته، رفته و هرگز بازنگشته...

آدم ها...آدم ها...چه کوله بار سنگینی از بار خود فراموشی در دلم جا گذاشته اید. برای فراموش کردن رد پایتان، چه سهم بزرگی از خود پرداخته ام. برای لبخند کردن زهر و نیش ِ همیشه تان، کاش دمی اندیشه می کردید که از چه راه پر کلوخی گذر کرده ام؛ تا به اینجا، که ایستادنم را چنین یگانه و سخت بر نمی تابید.

از ناله و مویه بیزارم. اما به گاه ِ خشکیدن اشک و ماندگاری بهت، ناله ای سر می زند از پشت حصار نقاب ماسیده ام، و دلم از زمین و زمان می گیرد.

مگر چه خواسته بودم جز هوایی رها و پاک، برای بازدمی تنها با خیالی آسوده و تخت؟ تا کجا داغ دریغ را در بغض فروخورده ام برتابم؟

کاش دانستنی درکار...

  فروه 

 

در میانگی روشنای صبحی داغ، از پس ضجه ها و ناله ها، در امتداد درد و خون، زاده شدم اما، همه شب بود...پر ستاره.

ستارگانم، چون جغجغک های رنگارنگ، براق و پرتوان، راه را در بن بست های تاریک می گشودند.

"تو از وهن یک نیاز زاده شدی"

چه مایه از دم مسیحا در آن نیاز بود که به فرسودگی توهمی چون من، جرئت بخشش زنده گی داد؟

کدام رویای زیبا را در ذهن تاریکش تافته بود که مرا از مادری چون زمان سگ پدر زایید؟

ناگفته بماند؛ که آلودگی دستان وقاحت، ستارگانم را به یغمای چرکین خاطرات بردند و گفتند "مست باش از هُرمی که نثارت می کنیم"

و نیز ناشنیده؛ که دل به ستارگان کاغذی دادم در انزوای آسمانی که منم.

چه فایده اما،که قدرت جاوادان ِ جادوی ستاره های مقوایی، به جرقه ی بی قدر ِ تردید، دود خواهد شد. 

آن قدر ملتهبم برای در آغوش کشیدن مرگ -آن فرشته ی آبی رنگ - که دلیلی برایش پیدا نمی کنم. از این روست آه و دمی که بر من می رود...

    

  فروه 

 

تاریخ وقایع که می گذرد و با تردید مزمن شده در روزها می آمیزد، حاصل، خاطراتی کثیف می شود از آن دست که زین پس خواهد آمد.

در میان چروک های ذهن فرسوده ام،آنقدر پیر و فراموشکار شده ام که نمی دانم کدام واقعیت است و کدام خیال. هر چه هست، در پستوی یادهایم،به یادگاری حک شده و شاید کدورتش به همین خاطر باشد.

من در میان این همه نخواهم بود و امضای من پای آن همه خواهد نشست. به هنگامه ی تردید، که موزیانه می خزد زیر پوستم، خطا از کجاست، که مرز واقعیتِ آنچه رفته است و رویایی که در سر داشته ام در هم می تند، نمی دانم...

تا به واقع چه باشم و چه دیده شوم...

 

  فروه 

 

سر آغاز هر نوشته شاید، به نام کسی رقم می خورد، که حس می کنی همه چیز از اوست.

پس، به نام کوتاه خویش، آغاز می کنم. چرا که در این سردزار، در همهمه ی گیج گون  گذر زمان، جز دستان همیشه سرد خود نه پناهی دارم، نه گوشی شنوا.

به نام نامی خویش آغاز می کنم مرور خاطرات کثیفم را، تا بیش غرقه نشوم در چرک و خاکستر.

بیش از این نبوده پیش از این...

 

  فروه